***The love lovesick***
***The love lovesick***

***عاشقانه های"یه عاشق***












حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

 تا نگاه می‌کنی :

  وقت رفتن است

 باز هم همان حکایت همیشگی!

 پیش از آن‌که با خبر شوی

  لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

  آی .....

 ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

                                                             دیر می شود

نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:31 توسط *** shahab ***| |



چه سخت است ...
 
تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی
 
و دل سپردن به قبرستان جدایی
 
وقتی میدانی ،
 
پنج شنبه ای نیست تا 
 

رهگذری بر بی کسی ات فاتحه بخواند

نوشته شده در دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:6 توسط *** shahab ***| |

باران که گذشت

دلم پرواز می خواهد...

دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد...

دلم آواز می خواهد...

                                             دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد

نوشته شده در نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:46 توسط *** shahab ***| |

تنهایی را بلند ترین شاخه درخت خوب میفهمد

انگار بزرگ شدن و اوج گرفتن دلیل بر تنهایی است

راستی خدا از بزرگی تنهاست یا از تنهایی بزرگ؟

نوشته شده در نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:45 توسط *** shahab ***| |

چه حریصانه لبانم را بوسیدی...

چه وحشیانه رختم را دریدی...

و من چه عاشقانه دست بر هوس هایت کشیدم

اما...

کاش میفهمیدی که زن...

تا عاشق نباشد نمی بوسد...

نمی بوید...

و تسلیم نمی کند...

رویاهای عریانش را...

نوشته شده در هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:15 توسط *** shahab ***| |

کاش هیچ.....

گوشی به دروغ گوش نمی کرد

هیچ...

زبانی لب به دروغ نمی گشود

هیچ...

قلبی برای دروغ نمی تپید

هیچ...

دستی به دروغ نمی چرخید

و هیچ...

پایی دنبال دروغ نمی رفت 

تنها...

چشم می دید

اما فقط باور می کرد که

تو دیگر بر نمی گردی..

نوشته شده در هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:14 توسط *** shahab ***| |

سیلام به جیجریای خودم

خوبین عزیزان؟

به به وبمو میبینم انرژی میگیرم

خخخخخخ

شرمنده نبودیم چند وقت

امیدوارم الان ک اومدم

پاسخ گوی مهربونیاتون باشم

فدای تک تکون

***شهاب***

نوشته شده در هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:10 توسط *** shahab ***| |

سلام_________________________ت

باشند

رفیق________________________________ایی

که

تاریخ انقضا ندارند

مثل تو.............

نوشته شده در بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:14 توسط *** shahab ***| |

  من نشاني از تو ندارم

اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

در عصر ها انتظاربه حوالي بي كسي قدم بگذار !

خيابان غربت را پيدا كن

و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهاي شو

كلبه ي غريبي ام را پيدا كن

كنار بيد مجنون خزان زاه

و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام!

در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو ٬

حرير غمش را كنار بزن او را مي يابي

نوشته شده در پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:32 توسط *** shahab ***| |

سلام به دريا جان

منم خوشحال ميشم باهاتون اشنا بشم

اما بايد نظر خصوصي ندين

با كمال تشكر...

فعلا...

نوشته شده در پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:30 توسط *** shahab ***| |

  دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور دیگر

جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد

یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم

دلم می خواهد

نامت را صدا کنم

یک طور که دلت قرص شود

که من هستم

یک طور که دلم قرص شود

که با بودن من

تو هم هستی

نوشته شده در سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:9 توسط *** shahab ***| |

  دیکتاتور تویی

و آغوشت !

که هر بار مرا

تسلیم می کند . . . !

نوشته شده در دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:19 توسط *** shahab ***| |

  از لحظه ای که چشم باز میکنم

کارم شروع میشود

نظارت و برسی کیفیت تک تک اعضای بدن

قلب … چشم … گوش …

مبادا ذره ای

از عاشق تو بودن

منحرف شده باشند

نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:30 توسط *** shahab ***| |

  تو اگر میدانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر

از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای سرو

چرا تنهایی ؟

نوشته شده در پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:18 توسط *** shahab ***| |

  روي آن شيشه تبدار

تورا"ها" كردم

اسم زيباي تورابانفسم

جاكردم

شيشه بدجوردلش ابري وباراني شد

شيشه رايك شبه تبديل به درياكردم

باسرانگشت كشيدم

به دلش عكس تورا

عكس زيباي توراسيرتماشا كردم

نوشته شده در سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط *** shahab ***| |

یوسف و زلیخا را بی خیال !

من در آغوش

همین پیراهن یادگاری

هزار سال

جوان تر میشوم . . . !



       ***********


  آنقدر میوه های سمپاشی شده

به خوردمان دادن

د که این روزها

با حرف هایمان هم

آدم می کشیم 



    **********

  خدا

از بهترین ها

فقط یه دونه

خلق کرده

دقت کردید چقدر تنهائید . . . ؟

نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:45 توسط *** shahab ***| |

  همه دردم این بود

عشقش بودم

وقتایی که

عشقش نبود . . . !

نوشته شده در بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 14:47 توسط *** shahab ***| |

  نمیپرسی تو حالی

از دل غمگین و بیمارم

ولی من هر کجا باشم

خیالت را

به سر دارم

نوشته شده در بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 14:19 توسط *** shahab ***| |

           خدایا...

این “قسمت” رو کجا فرستادی

  که هر وقت نوبت من میشه

              میگن

           “نیست” ...؟

نوشته شده در بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 22:25 توسط *** shahab ***| |

  خاطره ها را رشوه میدهم

به روزهایم

تا از بی تو بودن

صدایشان در نیاید  !....

نوشته شده در بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 15:11 توسط *** shahab ***| |

  برای پیش تو بودن

“بلیط”

لازم نیست

مرور قصه ی دل

کافی ست ....

نوشته شده در پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:16 توسط *** shahab ***| |

 

دیوانه نیستم !

فقط .... 

فقط طوری “خاص” که دیگران نمیتوانند

تو را

****دوست دارم***

نوشته شده در یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:54 توسط *** shahab ***| |

تا دنیا دنیاست بمون کنارم

من هیچ کسو غیر تو دوست ندارم

تا دنیا دنیاست دل من فداته 

  اول دلی که عاشقه خنده هاته . . .

نوشته شده در هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 21:58 توسط *** shahab ***| |

  وقتی خیلی دیره که تازه می فهمی اونی که…

از همه ساکت تر بود

بیشتر از همه دوستت داشت

ولی تو حواست به شیرین زبونی

یه عشق دروغی بوده

نوشته شده در ششم دی ۱۳۹۲ساعت 23:22 توسط *** shahab ***| |

حال من خوب است

اما عالی می شوم

وقتی که تو با نگرانی

در آغوشم می گیری

و می گویی :

نه عزیز من

تو خوب نیستی …

نوشته شده در پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 16:2 توسط *** shahab ***| |

dg az in zendegiye nekbati khastam

khasteye khaste

نوشته شده در سوم دی ۱۳۹۲ساعت 21:27 توسط *** shahab ***| |

ای کاش گذر زمان در دستانم

              بود

تا لحظه های با تو بودن را انقدر

        طولانی میکردم

ک برای بی تو بودن وقتی 

         نمی ماند

نوشته شده در دوم دی ۱۳۹۲ساعت 11:28 توسط *** shahab ***| |

آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلایی‌اش کنم
نوشته شده در سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 11:21 توسط *** shahab ***| |

از دیوانه ای پرسیدند پدرو مادرت را بیشتر دوست داری

یا خدا را؟؟؟

دیوانه گفت:عشقم را

گفتند:عشقت کیست؟

گفت: عشقی ندارم

خندیدندو گفتند:برای عشقت حاضری چه کنی؟....

گفت:مانند عاقلان و سالمان نمیشوم،نامردی نمیکنم، دوستش خواهم داشت

تنهایش نمیگذارم،میپرستمش،بی وفائی نمیکنم،

با او مهربان خواهم بود

گفتند:اگر تنهایت گذاشت،اگردوستت نداشت،اگر نامردی کرد،اگر بی وفا بود چی؟

گفت:اگر اینگونه نبود که من دیووووانه نمیشدم

نوشته شده در بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:35 توسط *** shahab ***| |

اموختـــــــم

 كه خـــــدا عشق است و عشق

خداســــــــــــــــــت

اموختـــــــم

كه وقتي نا اميد ميشوم

خــــــدا باتمام عطوفتش عاشقانه انتظار ميكشد

كه دوباره به رحمتش اميدوار شوم

اموختـــــــم

كه اگر تاكنون به انچه خواستم نرسيدم

 خـــــــدا برايم بهترش

را در نظر گرقته

اموختـــــــم

 كه زندگي سخت است

ولـــي من از او

سخـــــت تـــرم

نوشته شده در بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:32 توسط *** shahab ***| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت